تبليغاتX
شخصی ناصر شجاعی - خاطرات دوران دبستان (عدالت در خیابان شهاب روبروی کوچه 6 متری)

شخصی ناصر شجاعی

خاطرات دوران دبستان (عدالت در خیابان شهاب روبروی کوچه 6 متری)

روحیه طرفداری مظلومان از اوان کودکی در وجودم بوده است َ همیشه عشق به طرفداری از ضعفا و فقرا در قلبم ریشه داشت و بطور مثال در دبستان بودم که ( مدرسه عدالت ) راهم دور بود و مجبور بودم کوچه  های خاکی زیادی را طی کنم و به مدرسه دیر می رسیدم . این دیر آمدن مستلزم کتک خوردن بود و هر روز ناظم مدرسه دم درب ایستاده بود و من را بشدت کتک میزد این عمل در اکثر روزها بمدت ۵ سال دبستان مرتب تکرار میشد و من بی پروا هر روز می آمدم و می بایست دستهایم را بالا بیاورم و او با شدت هرچه تمام تر مانند یک شکنجه گر به دستانم با تسمه پروانه یا کابل می کوبید و بچه ها داد و فریاد میزدند و اشکشان در می آمد .

اما به جلو میرفتم و دستم را میگرفتم و او میزد و میزد و از پا نمی ایستاد و من هم خونسرد نگاهش میکردم و اگر یک روز مرا نمی زد برحسب تصادف دلخور بودم و تنها کار من او را خونسرد نگاه میکردم

البته بعلت اینکه خونسرد توی چشمهای ناظم در هنگام درد کشیدن نگاه میکردم و کینه او را به دل میکشیدیم . تنها به من میگفت دستم را بچرخانم زیرا زدن به پشت دستان را شروع میکرد .آن مدرسه منطق نبود و از من کسی نمی پرسید این مسافت دور را چگونه طی میکنی ؟

آری کسی نبود بدادم برسد از آن مدرسه بسیار بندرت یک آدم فرهیخته بلند شده است و اغلب مشاغل پائین اجتماع و بعضا افراد اعدامی بسیاری از این مدرسه پای به عرصه گذاشتند که در این مدرسه بزرگترین درسی که معلمان به دانش آموزان میدادند درس کینه ورزی درس عقده ودرس زورگویی بود که همه نمره بیست میگرفتیم .

در دبستان بودم فراش مدرسه دوستی را داشتم که اهل اصفهان بود و بعلت خطایی کوچک دویدن در حیاط در زنگ فریح او را به باد کتک گرفت و اشکهای او قلبم را آزرد او کودکی بود بسیار تمیز و شیک پوش و مظلوم . قلبم بشدت فشرده شد آن فراش مدرسه ۴۰ سالی سن داشت و همانطور که دوستم را میزد گفتم غلط میکنی اورا میزنی و او هم فحشی بمن داد و بسویم حمله ور شد . و اولین بار دیوانگی در چنین شرایطی بسراغم آمد و همینطور که او نزدیک شد من هم بسمتش دویدم و به هوا پریدم و با کله چنان به صورتش کوبیدم که با پاشین خون از دهان و بینی اش به زمین خورد و بعد از بر زمین خوردن با لگد به صورتش کوبیدم . البته آن زمان یادم نبود چکار دارم می کنم و بعدا تمام آموخته ها را در مدرسه که توسط برخی از معلمان و مدیران و فراش مدرسه آموخته بودم بر روی فراش پیاده کردم  و با نمرهئ بیست قبول شدم . دوستان مرا گرفتند و بنای بیرون کردن من را از مدرسه گذاشتند زیرا بت شکنی کرده بودم و تنها لذت بخش ترین مرحله لبخند رضایت بر روی لب دوستم بود که به همه دنیا این لبخند برایم می ارزید .

پدرم را خواستند تا مرا بیرون کنند و پدرم که آدم بسیار خطرناک و جدی بود و تما داش های کرمان از او می ترسیدند تا  برسد به چند معلم و آنها هم از وجود چنین پدری بی خبر بودند و وقتی به مدرسه آمد برای اولین و آخرین بار در تمام دوران تحصیلم .

بم محض ورودش با چنان نعراه ایی معلمان روبرو شدند که مثل بید برخود لرزیدند و از درب ورودی شروع به بد و بیراه کردن گفت و به زمین وآسمان ناسزا و زمانی که به دفتر رسید آن مدیری که سالها مرا می زد و مانند دیوی در روبرویم بود مثل موش شده بود و مثل سگ ترسیده بود و فراش مدرسه هم مثل رقص بندری میلرزید . پدرم بر روی خود کنترل نداشت و البته آنها جمع که از من شکایت کرده بودند .کوتاه آمده و به آرام سازی پدرم پرداختند . و ...کل قضیه فراموش شد .و دگر جرات نکردند بگویند پدرت را به مدرسه بیار!!

اما در این سالها هرگز به پدرم نگفتم که چه بلایی بر سرم آورده اند در آن مدرسه و تا الان هم هنوز نگفته ام .

اما چند معلم بودند که خانم بودند و سرشار از مهر و عاطفه بودند و یک دنیا مهر داشتند مثل خانم منصوری و معلمان دیگری که نامشان در تاریخ قلبم گم شده که مرا بسیار دوست داشتند .

و من او را می پرستیدم و به رحمت خدا رفته چند سالی که به مادر مرحومم هرگاه میرسید میگفت از من که بهترین شاگرد او می باشم و از مهربانی های من زیاد میگفت . و تنها قوت قلب من این معلمان مهربان بودند در آن دوران سخت شکنجه و دیکتاتوری . آری معلمان اگر با مهربانی برخورد میکردند بجای آنکه سرنوشت بسیاری که به اعتیاد و یا قاچاقچی شدن می آنجامید و اعدامهای زیادی در سالهای بعد منجر شد میشد از این بین فرهیخته گان بزرگی داشته باشیم .

آری این خاطرات مربوط از سال ۴۹ تا ۵۶ می باشد که بدترین دوران زندگیم خاطرات شکنجه های بچگی می باشد .

البته انسانها بر دو نوعند آنهایی که بر سرشان میزنند و آنها دو برابر می خواهند بر سر دیگران بزنند و آنهایی که کتک می خورند و میفهمند چقدر بد است و میخواهند با محبت جبران کنند و من همیشه به لطف خدا جزء دسته دوم بودند .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 7:25  توسط  ناصر شجاعی  |