تبليغاتX

ورود به چت روم

Powered by: Reza-Soft

شخصی ناصر شجاعی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

 

بی شک نام آوران پهلوانی در دل تاریخ گم سده 

 و دنیا پر شده است از ناجوانمردی

اما در این شهر(کرمان) هنوز ۳ پهلوان وجود دارند وزندگی میکنند

که هرکدام منشا خدمات و جوانمردیهای بیشماری میباشند وبترتیب

 خدمتتان عرض میکنم .

پهلوان عطا احمدی سلطان جوانمردی

پهلوان محمد رضا مومنایی با وسعت قلبی به اندازه یک دریا

پهلوان ناصر اسدی یتیم نوازی که به انذاز یک آسمان در فکر کار خیر است

این سه پهلوان زندگیشان را وقف امور خداپسندانه خیر کرده اند ومنشا

 خدمات ارزنده بیشماری شده اند

عطا احمدی که معلم عشایر بوده در جوانی و سالها همراه آنها زندگی میکرده و در رقص عشایر شرکت میکرده و بیش از هزار بار نشستن وپا شدن از آداب آنها بودکه با آنها انجام میداد ه تا رفته رفته عضلات نیرومندش که قبلا در گود زورخانه پرورش یافته بود اینجا دگرگونی زیادی پیدا کرد میلهای مافوق سنگینش هنوز نیز کسی یارای رفتن با آنها را ندارد و نیمی از آنها را بریده است ِ و خواهرش بعنوان سکوی نشستن از آنها استفاده میکند ؛ قدرت بی انتهای او یکطرف و پاکی او یک طرف سرآمد همه بوده هرگز این پهلوان  به خطا نرفت و در عمرش به ناموس کسی نظر نداشت و  همواره پهلوان عطا احمدی یاور دردمندان و یار مستضعفان و یتیمان و بیوه زنان بوده وغمخوار آنان وشهره عالم است به پاکی وپاک دامنی و گذشت و فداکاری او تمام عمر خود را گذاشت که پایه های بزرگترین کار فرهنگی را انجام دهد و بهترین راه را زیاد کردن مراکز آموزشی بویژه مدارس میدانست.

او هرچه نیرو  داشت و هر اعتباری که از پاکی وجوانمردی  بدست آورده بود  زمینه و توشعه جذب سرمایه های مردم خیر کرد و سبب امور خیر فراوانی گردید او که اکثر اوقات سر گرسنه برخواب میگذارد میلیاردها میلیارد مردم در حساب بانکیش میریزند

وصدها برابر حساب دولتی نوسازی ومدارس

ونتیجه آن ساخت صدها مدرسه و اموری خیری همچون سرای سالمندان و باغ هایی برای اردو مدارس و............گردید

اودر منزلش تنها یک زیلو کهنه در یک اطاقش و وسیله ایی گرمازا برای گرم کردن در زمستان و یا وسیله ایی مثل کولر یا پنکه برای خنک کردن ندارد وتنها یک فرش (زیلویی کوچک و پاره) است ویک چرخی عتیقه که هنوز با او رکاب میزند و اکثر روزها ساعت ۵-۶ صبح جلوی آموزش وپرورش است برای رتق وفتق امور مربوطه و پیمانکارانی که ساخت یک واحد آموزشی را انتخاب کرده اند و تمام قراردادهایش بر روی جلد قرآن است که با پیمانکار منعقد میشود ودیگر چه کسی جرات دارد یک ریال به خطا برود 

او فرندان زیادی دارد که همه آنها تحصیلات عالیه دارند اما چون او سختی های فراواتی را متحمل میشود کسی تاب زندگی کردن با او را ندارد ......و همه وهمه او را رها کرده اند و او تنهای تنها زندگی میکند ....چند سال قبل او در خواب سکته کرد اما کسی نبود که یک لیوان آب دستش بدهد و او دیگر از وجود نازنینش تنها قدی بلند با موهایی سپید و مشتی پوست واستخوان مانده او افتخار کرمان است هرچند در رژیم گذشته بارها وبارها برای آنکه موی دماغ سرمایه داران بود و کارهای سیاسی میکرد در ساواک بازداشت شد

شهید باهنر و شهید رجایی به منزل او رفتند و حتی یک زیلو نبود که بر روی آن بنشینند زیرا آن زیلو را هم به فقیری مستمند داده بود و ناچار بر روی موزایکهای سرد نشستند واو را دعوت کردند برای احراز پست وزارت اما او نپذیرفت و هر چه که آنها اسرار میکردند او نمی پذیرفت

و آخرین باری نبود که او چنین پیشنهاداتی را رد میکرد وسالها بعد آقای هاشمی رفسنجانی مدال لیاقت به او داد اما بعد از دریافت مدال حاضر نشد یک لقمه نان بخورد و لب به سفره نزد وتنها آبی را طلب کرد برای نوشیدن که با پول خودش خریداری شدو.......چه بگویم از این ابر مرد که هرگز یاد فقرا را او را رها نمیکندوهر کدام از کارهایش درسیست برای نسل بشر

بارها سفر حج را به در منزلش بردند و او نپذیرفت وگفت این پول را خرج فقرا بکنید

یک دم نیست که او در ظاهر وباطن دم از علی وخاندان او نزند و از همان جوانی شرط کرد وعهد بست با خدای خودش که جا پای حضرت علی بگذارد و الحق که چنین بوده است .

دوستی میگفت برای کوهنوردی به پای کوه مسجد صاحب الزمان رفته بودم در سحر دیدم صدای ناله وگریه ایی بلند است که شیون میکند ومشغول دعا وراز ونیاز با خدای خویش(در محل انجیرو پایین طاق یا علی)وکنجکاو شدم راهم را تغییر دادم جلو رفتم دیدم عطای احمدیست و صبر کردم تا راز ونیازش تمام شود و در حالی که تمام صورتش غرق اشک بود مرا دید و من جلو رفتم گفتم عطا احمدی تو که چیزی برای خودت هرگز ندیدم بخواهی چه چیز است که اینقدر تو را بیقرار کرده است و صدایت را بعرش بلند کرده است؟

عطا احمدی در حالی که بغض در گلو داشت و دستانش میلرزید از آن بلندی که چراغهای شهر پیدا بود با صدای حزن انگیزی گفت : من چیزی برای خودم نمیخواهم .

ودستش را به طرف کرمان کرد وبا انگشت اشاره کرمان را نشان داد وگفت: من دلم برای این مردم میسوزد و دارم برای این مردم دعا میکنم.

|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:38 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar