تبليغاتX
شخصی ناصر شجاعی

شخصی ناصر شجاعی

دلی که تپید برای تو

دلی که تپید برای تو

سری که نیاسود برای تو

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 6:7  توسط  ناصر شجاعی  | 

پهلوان خاتون

پهلوان خاتون

دراوایل قرن گذشته بودکه خداوندعزیزنازنینی رابه مردم کرمان عطا کرد که مهرولطفش  ونام نیکش تا قیامت باقی و پا یدار خواهدماندنام اورا خاتون گذاشتندوبرخی اورا راضیه که ازالقاب بی بی فاطمه زهرا است صدا میکردندمهر فراوان پدرومادربویژه پدربه خاتون سبب رویش صفات پهلوانی دروجود این دختر شد وهمیشه همدم پدردرهمه جابود  دختری زیبا ورشیدفرزند پهلوان غلامحسین عطایی تفنگ ساز که دردامان مادری مهربان ومذهبی وآموزشهای ورزشی پدررشدکردوخیلی زودبه کلیه فنون پهلوانی آشناشدوسوارکاری ماهر وشمشیرزنی را ازپدر اموخت وفضای خانه عطایی فظایی بودسرشارازعشق والبته خنده های پهلوان عطایی در مبارزات دوستانه دختران وپسرانش تمامی نداشت وهرروزمرورفن بود وغلامحسین بیشترمشوق دخترش خاتون بودووشبها شاهنامه خوانی و نقل داستان وزندگینامه پهلوانان رواج داشت .  خاتون هم با جمع آوری دختران همسن وسا ل وآنچه که آموخته بودازپدربه سایر دختران کرمان آموزش میداد وبا اجازه پدرگودزورخانه ایی درمنزل پدرتاسیس کردوباحفاظی پوشیده ازدید نا محرمان وبااستقبال زیاد زنان ودختران کرمانی مواجه شدوقریب به یک قرن هم زورخانه فعال بود ورسم وآیین پهلوانی که همان دستگیری ازنیازمندان جامعه وبا زورگویان مبارزه کردن است آموزش داده میشدالبته لازم است بدانید افتخارایران زمین رشته باستانی وآیین جوانمردی وپهلوانی میباشد در باستانی مجموعه آموزش کشتی رزمی ووزنه برداری وسلاح های سرد وقویترین مردان بوده است والبته 560فنون باستانی را برداشتندوممنوعه اعلام کردند که کشورهای شرق وغرب هر کدام تعدادی از این فنون رادزدیدند وسبکهای مختلف رزمی رادرسراسرجهان راه اندازی کردندوما هم روز به روز از فرهنگ غنی خود بیگانه تر البته مرشد زورخانه در کنار آموزش درسهای اخلاقی ومذهبی واجتماعی وکمک به همنوع راآموزش میدادند وورود به زورخانه های قدیم بسیار بسیار مشکل بوده است وبعد ازگزینش های متعددوتحقیقات محلی وزیر نظرگرفتن داوطلبین در صورت صلاحدید فقط برای تماشا اجازه میدادند وارد دالان شوند وبعد از چندین ماه و یا سال همانطور که مرشد مینواخت ودرس انسانیت آغشته به عشق خدا و14معصوم میدادوالبته اغلب کارآنان در عمل بود  ودر اصل بزرگترین دانشگاههای انسان سازی زورخانه ها بوده اند وهر که در آیین ومرام پهلوانی  غنی رشد پیدا میکرد معتمد محل واغلب اختلافات ودعواهای محل به اوختم پیدا میکرد وجلودار حمله متجا وزان در جنگ ها وبسییاری از پهلوانان صاحب کرامات بودند وجز اولیای خدا محسوب میشدند واز خود گذشتگی آن پهلوانان وزندگی آنها داستانهایی بزرگ بوجود آورده است  واگردولت ما سعی میکرد همان آیین پهلوانی را رشد وگسترش میداد دیگرکارهای ضد اجتماعی واخلاقی در جامعه ما ارزش محسوب واقع نمیشد واسیر افکار پوسیده فرهنگ غربیها نمیشدیم کشورهایی که خود مشکل دارند درزمینه اخلاق میخواهند درس اخلاق به ایرانیها بدهند و....متاسفانه تجاوز وقتل وبی بندوباری وضعیف کشی و.. جز اخلاق بسیاری از جوانان اجتماع درآمده وبه آنها که شیفته غرب شده اند واسیر تفکرات پوسیده بیگانگا ن بهتر است گفته شود به اصل خود بازگردیم زیرا فرهنگ اجتماع کهن ما ضرب خورده از این شده است وهر چه جلوتر میرویم بیگانه تربا میراث کهن خویش و....بازگردیم به زندگی پهلوان خاتون اوکه سرآمد شد درزمینه های علم واخلاق وادب و معرفت وبا قدی رشید وعظلاتی ورزیده با قلبی سرشار از عشق به مردم بویژه ستمدیده گان بود که به داد مستمندان میرسید وجوانان بسیاری دل درگروی عشق او بسته بودند و همیشه درمسیرحرکت او ساعتها درسرما وگرما درسالهای زیادی درخم وپیچ کوچه ها می ایستا دند نا له های عاشقانه انها به عرش بلند بود انها با چشمانی گریا ن به انتظار می ایستادند. وخوب همه شهر میدانستند برای سرکشی به حال بینوایان فقیران یتیمان وبیوه زنان درمحله های فقرا تردد میکرد وگا ه نیز با برادران پهلوانش میهمان فقرا بود و آرام بخش بلا دیده گان "آنهایی که زمین وآسمان از سرقهربا آنها رفتار کرده واسیر بی مهریهای زمانه شده بودند وچه بسیار که تهی دستانی منتظر دستان گرم بخشنده ونوازشگر خانواده عطایی بودند وزنان راحتتر مشکلاتتشان را میتوانستند بیان کنند به خاتون زیرا او دختری بود که بی پروا داد آنها را از ظالمان می ستاند ودراین اوضاع واحوال جوانانی که دل در گرو او داشتند میدانستند روحیات او را وهر که بخواهد خود را به خاتون نزدیک کند باید دل فقیران را بدست آورد وجذبه خاتون اجازه نمیداد که عشقشان را ابراز کنند وخاتون نگاه اشک آلود غمزده آنان را ندید یا نمیخواست ببیندوهمواره می اندیشید که دل درگروی عشق یکی از آنها دادن جمع فقرا ومظلومان را چه کسی سرپرستی کند وقلب فوق العا ده مهربانش نمیگذاشت به عشق دیگری بیاندیشد واگر دل یکی از عاشقا نش را بخواهد بدست آورد ما بقی آزرده میشوند پس میبایست فکرازدواج راازسرش بیرون کندوبازدر کوچه ها خرامان میآمد وهمیشه لبخندی زیبا را برلب داشت که هزاران آه ونا له رادرپی داشت آری او میآ مد وعطر نسیم مهربانش طوفانی در دل عاشقا نش بوجود میآوردوبرادرانی پیل پیکر خاتون را چون جواهری ارزشمندو یک دانه اورا احاطه کرده بودند. وهرگزازچشمه بی پایان محبتش برادرانش  را بی نصیب نگذاشت هر چند دوستی با برادرانش شکل دیگری بود و مثل چند شیردور هم جمع میشدند وگاه بهم میپیچیدند وبرای هم عرض اندام میکردند وهیچکدام نمیتوانستند غم را در صورت خواهرشان ببینند وهرگاه غمی از او میدیدیند میدانستند مشکلی برای یک مظلومی پیش آمده وهمت میکردند تا آن مشکل رابرطرف کنندتا خواهرشان را خندان ببینندودرهمان دوران بود که پهلوانی در ایران پهلوان پایتخت شده بودوحریف میطلبید ومتاسفانه اسیر نفسش شده بود وپهلوانی را فقط در زور بازو میدانست و بسیار درشت هیکل وقوی پنجه بود وقیا فه ایی خشمگین داشت ورعب ووحشت دردل رقبا می انداخت وکشتی های قدیم که مجموعه ای از فنون رزمی بود.و بسیاری ازمبارزات به مرگ ختم میشد ویا قطع نخاع ویاآسیبهای کلی .البته پهلوانان بزرگ مراعا ت میکردند وفقط به برد بدون آسیب فکرمیکردند ودرآن زمان بودکه به آن پهلوان  پایتخت گفتند اگر فقط پهلوان کل اسدالله عطایی راشکست دهی پهلوان واقعی شناخته میشوی از اینرو عازم کرمان شد ودرکرما ن وقتی وارد شد دل پیر وجوان به حراس افتاد وخبر خوشحالی برای ظالمان وبدخواهان پهلوان عطایی بودکه10نفری میشدند. وشهربهم ریخت وپرسان پرسان سراغ پهلوان عطایی را گرفت واو را در مغازه قنداق تفنگ سازی پدرش یافت که در جنب حمام گنج علی خان بودوبا چشمانی بیرحم پهلوان رانعره زنان صدا کرد واو را به مبارزه طلبید وخاتون هم حضورداشت وپهلوان عطا یی لبخندی زد وبه او خوش آمد گفت ولی پهلوان پای برزمین میکوبید ووقت مبارزه میخواست ومردم فوج فوج بر گرد آنها حضور پیدا کرده بودند رنگ از رخسارشان پریده بود ولبخند همیشگی پهلوانان عطایی ازلب آنها دور نشدوبه احوالپرسی از پهلوان از ادامه دادندوخشم آن میهمان بالا گرفت ودر خیال خود اندیشید حتما ازمن ترسیده اند که چنین با من تعارف میکنند ووقت مبارزه خواست وناگهان پهلوان خاتون از پهلوان عطایی رخصت خواست تا با این مدعی مبارزه کندواسدالله هم بیدرنگ رخصت داد . وهر کس چیزی میگفت. وآن میهمان گیج ومبهوت از چنین پیشنهادی ودر نهایت پذیرفت ودر روزی مقررقرار این کشتی  گذاشته شد ودربین مردم جوانان بسیاری که برای خاتون میمردندشگفت زده وناراحت ازترس اینکه مبا دا به خاتون آسیبی برسد وحتی تعدادی از آنها دراندیشه قتل میهمان درآمدند .واز طرفی مظلومان کرمان خود را در مرز بی پناهی دیدند.واسدالله به ا وگفت با خواهر من مبارزه کن واگربردی بعد من با تو مبارزه میکنم ومردم وحشت زده ومعترض به پهلوان عطایی.  واین خبر چون با د در شهر پیچیدوبویژه دربین مستمندان .  واز ته دل شبانه روز گریه میکردند ودست به دامان خداشدند تا این رزم انجام نشود ویااینکه خدا بلایی سر میهمان بیاورد. اما او که با جمعی از نوچگان  وپهلوانان آمده بود رفتند تا روزهای آینده بعد از استراحت مبارزه کنندو تحفه های زیادی توسط دشمنان عطایی به آنها شبانه به این میهمانان اهدا شد ونوچگان او در شهر خط ونشان زیاد میکشیدند. ودرتمام مدت گفتگورسم میهمان نوازی فراموش نشد ولبخند آرام پهلوان خاتون وپهلوان کل اسدالله وتعارف آنها برای میهمانان پایانی نداشت .وهرچند روزهای طوفانی شهر مارا برهم ریخته بود وهمه مفسران خوب یا بد شده بودند وخاتون به همه پیغام داد "آنها میهمانان ماهستند وبه آنها چون ما محبت کنید" وکسی هم به خا طر عشق واحترام دستور پهلوان راردنکردو نا خواسته انجام دادند واینگونه شد که روز مبارزه نزدیک شدسیدحسین وعبا سعلی  تا صبح پر شده بوداز جوانانی که دل در گروی خاتون داده بودند وپای برهنه در دشت جوپاری بسوی برادران شاهزاده حسین درجوپار میشتافتند ودرویش مسلکان هم بسوی آستان شاه نعمت الله ولی وآسمان کرمان شاهد حضورابرها ی بغض گرفته بود. انگا رابرها آماده بودند بگریند بر مزار خاتون  . وستاره های آسمان شهرمان که سنگ صبور درددلهای عاشقان خاتون بودند در پس ابرهای سیاه پنهان شده بودندو کابوس وحشتناک شهر را فرا گرفته بود وهرچه جلو میرفتند رنگها پریده تر. ورسم بود که در همآورد پهلوانان تمامی مقامات شهر حضورمی یافتند  از امام جمعه گرفته تا استانداروفرماندار ومقامات امنیتی و...مردم وجوانانی که خاتون را درحد پرستش دوست داشتند چندروز از خواب وخوراک محروم وانگاربادست خوددارند به تشیع جنازه او میروند زیرا در بسیاری از مبارزات پهلوانان ایران با این میهمان بی دروپیکر به مرگ درد آور رقیبا نش انجامیده شده بود.شبها خداخدازدن های عاشقان بیقرارخاتون درکوهها مسجدصاحب الزمان وقلعه دختروقلعه اردشیر تا صبح بلند بودوشبهای تارشان سحری نداشت وستاره های آسمان هم با مردم کرمان قهرکرده بودندوهوای شهرابری وانگار آسمان هم بغضش گرفته بود وبویژه یتیمان انگاردوباره ازمرگ عزیزشان اطلاع داشتندوعاشقا ن سینه چاک زمانی خواب میرفتند خواب میدیدند که خاتون مرده و خاک برسراومیریزندوسراسیمه ازخواب میپریدند وصدقه میدادند وازترس اینکه کاووس نبینند سعی میکردند نخوابند وچه نظر ونظوراتی وجلسات دعایی که بر پا میشد صدای حق حق گریه ها در دل شب بلندبود ودرکمتر خانه ایی کسی لبخند میزدروحانیون شهر در جلسات روضه اورا دعا میکردند حتی موبد های زرتشتی وکشیش های کلیسا وبزرگان شیخیه ودرویشان ویهودی های کرمان وروسای مذاهب مختلف طبق آیین ومسلک خود از خدا خود برای او کمک میخواستند وزیستن در چنین جامعه مسالمت آمیزی که احترام به همه مذاهب در خون مردم کرمان است وهزاران سال است که که برادر وار باهم زندگی میکنند. اما درخانه پهلوان زندگی روال عادی بود وتنها خانه ایی که شادی در آن جریان داشت وتقاضا برای کمک از خاتون از جانب فقرا به صفررسیده بودومی اندیشیدند دم آخری مزاحمش  نشویم وقدوبالای اوراباحسرت نگاه میکردند آخرما آدمها تا چیزی راداریم قدرش را نمیدانیم ووقت از دست دادنش می فهمیم چقدر دوستش داشتیم وخودمان نمی دانستیم  آنهم وجود نازنین خاتون که بوی خدا را میداد و.....خلاصه روزمبارزه شد جوانان بسیاری خنجرهایشان را تیز کرده بودند وبه کمر بسته بودندوبه این نیت که اگر خدایی نا کرده بلایی سر خاتون بیاید خودشان را نابود کنند وبه نزدیکانشان وصیت کرده بودندقبر انها را کنار قبر خاتون بگذارند شهرما بیش از همیشه بوی عشق میداد و حدیث دلدادگی راوعطر عشق را از هرخانه به مشام میرسید  ومردم هم جمع شدند وخاتون هم با چهره معصوم چون ماهش لبخند زنان آمد. ودر میان حلقه برادران. زنان فقیر که طا قت بلا را نداشتند وقلبهای کوچکشان  چون پرنده ایی ناتوان شده بود  وقتی آن میهمان غول بی شاخ ودم رادیدند با هم جیغی سر دادند ویکی پس از دیگری غش کردند وعده ایی هم درپی تیما ر آنا ن با کا ه گل اما قلب قوی خا تون  بی تفاوت از جو اطراف آما ده میشد تا نبرد تاریخی  را آغا ز کنند وتوسط امام جمعه صیغه محرمیت خوانده شد وخاتون لباس  گشادمردانه ایی پوشید واز پدر وبرادانش وهمه رخصت خواست  وخنده های اهریمنی پهلوان و نوچگا نش ودرفکر فن کمر شکن وقتل خاتون ورجز خوانی تحقیر وار آنها طاقت را از همه گرفته بود وخلاصه دست در شا ل کمریکدیگر کردند و همدیگر را پس زدندن وسپس ضربا ت سهمگینی برسر وکول خا تون زد که اگر بر شتر ی خورده بود شتر را از پای در میآورد اما خاتون عضلاتی چون سنگ داشت واعتنا یی نکرد ودوباره بهم پیچیدند وناگهان خاتون پهلوان را ازجا کند وبر سر د ست برد مردم فریاد میزدند کمر شکن وخاتون آن دیو را بالای سرش نگه داشت وچرخی زد دورتا دور وآن دیو اندیشید مرگم حتمی است و نعره سوزناکی زد اما خاتون اورافقط محکم بر زمین کوبید که صدای آخ گفتنش در فضا پیچید وعاشقا نش جامعه هایشان را دریدندوخودرازخمی کردند وهمه جا اشک شوق بود صدای صلوات لحظه ایی قطع نمیشد واشک ها ی همه سرازیر وکلاه هابه آسمان پرت میشد وسجده شکربود خاتون راپدر ومادر وبرادرانش غرق بوسه کردند وبازو بند پهلوانی را بربازویش بستند

رسم بر این بود که بازوبند پهلوان مدعی میگذاشت که اگر با خت تمام افتخارات واز جمله بازو بند نصیب برنده میشد وکسی ندید در آن شلوغی چگونه نوچگان آن هیولای شکست خورده را جمع کردند وگم شدند وتا آخر عمرشان نامی از مبارزه نبردند و..............قبرپهلوان خاتون واسدالله داشت نابود میشد وقرار بود زیر خاک  برای چمن برود که با اعتراض شدید بنده روبرو شد ودر جلسات زیادی که بامسیولان شهرداری داشتم آنها را معرفی کردم وآنها هم شیفته شدند وبعنوان نماد زن ومرد کرمانی قبرهایشان را تعمیر کردند وسنگ قبری توسط مهندس انجم شعاع ساخته شد وبرروی قبر پهلوان خاتون قرار گرفت کاش مسیولان چون  آرامگاه حافظ آنجا را درست میکردند وبجای ستون از میل زورخانه بسیار بزرگ و سقف آن هم با دوشکل  سنگ زورخانه ساخته میشد وکباده ایی هم بر سردرش نصب کنند . متاسفانه تربیت بدنی وعلی الخصوص هییت باستانی بر این پهلوانان جفا کردند ونه کتابی چاپ شد ونه اینکه مسابقاتی در سطح کشور بیاد این پهلوانان گذاشته نشد نسل جوان ما خوب بروس لی وجکی چان وآرنولد را میشناسند اما پهلوانان ومرام پهلوانی را نمی شناسند  قدرت یک دست پهلوانان ما به اندازه قدرت آنها بوده .براستی ما برای میراث فرهنگی شهرمان چه کردیم؟ /تنها کسی که مسابقاتی برای زنده یاد کردن  آنها گذاشت بنده بودم مسابقا تی در وزنه برداری و قویترین مردان وپاورلیفتینگ واگر از نظر مالی تامین شوم سرگذشت آنها را کتا ب خواهم کرد تا دینم را به میراث شهرم عطا کرده باشم.

 اینشاالله     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 10:33  توسط  ناصر شجاعی  |