
Powered by: Reza-Soft
| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
دلا غمین مباش که مولای ما علیست
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 6:9 |
دلا غمین مباش که مولای ما علیست
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 6:9 |
مسابقات قویترین مردان دانشگاه چمران - استاد برزگری 8/3/88
![]() |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 6:7 |
مسابقات قویترین مردان دانشگاه چمران - استاد برزگری 8/3/88
![]() |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 6:7 |
روزنامه بیداری افتخار کشور - در کرمان
![]() |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 6:5 |
کشف درخت غول پیکر کرمان
![]() |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 5:53 |
درخت غول پیکر گمنام بیش از هزار ساله در اطراف شهر کرمان
![]() |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 5:46 |
دژزیبای کرمان
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 5:43 |
من خدارا دارم و هرگزتنها نیستم
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 5:0 |
حسین فتحیان پور قویترین یل ایران اسیر خاک شد
حسین فتحیان پور
حسین جان تا زنده بودی دوستت داشتم و به تو مهر می ورزیدم . بعد از رفتنت نیز در فراغت می سوزم . افسوس که دوستان قدرت بی همتایت را ندیدند الا تعدادی که از نزدیک شیفته اخلاق نیکوی تو بودند و قدرت بی همتایت که لقب قویترین پاور کار ایران را برایت رقم زد . در روز پرسه تو بیش از صد هزار نفر آمدند. آری آنها عاشقت بودند و خود نمی دانستند . هنوز ۲۴ ساله بودی که ۴۴۰ کیلو اسکات زدی که در تاریخ ایران بی سابقه بود . نه فرزندی و نه زنی داشتی که با خیال پریشان پرگیری به سوی حق تو خود بودی ویک پدر فداکار وداغدار که کمرش بعد از رفتنت شکست . اما کاش تا دیروز سراغی از تو میگرفتند . کاش آسیایی ها قدرتت را میدیدند . افسوس افسوس ...که مهربان ترین یل ایران اسیر خاک شد. تو اکنون میهمان یل ایران مهیار حبیبی هستی که شیفته حسین ع بود. |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 4:9 |
آیت الله بهجت
هرکه را دوست داشتم دارد می رود اول سال حسین فتحیان پور الان هم ناموس خدا آقای بهجت / راستی جهان دارد از مردان حق خالی میشود. |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 4:0 |
خاطرات دوران دبستان (عدالت در خیابان شهاب روبروی کوچه 6 متری)
روحیه طرفداری مظلومان از اوان کودکی در وجودم بوده است َ همیشه عشق به طرفداری از ضعفا و فقرا در قلبم ریشه داشت و بطور مثال در دبستان بودم که ( مدرسه عدالت ) راهم دور بود و مجبور بودم کوچه های خاکی زیادی را طی کنم و به مدرسه دیر می رسیدم . این دیر آمدن مستلزم کتک خوردن بود و هر روز ناظم مدرسه دم درب ایستاده بود و من را بشدت کتک میزد این عمل در اکثر روزها بمدت ۵ سال دبستان مرتب تکرار میشد و من بی پروا هر روز می آمدم و می بایست دستهایم را بالا بیاورم و او با شدت هرچه تمام تر مانند یک شکنجه گر به دستانم با تسمه پروانه یا کابل می کوبید و بچه ها داد و فریاد میزدند و اشکشان در می آمد .
اما به جلو میرفتم و دستم را میگرفتم و او میزد و میزد و از پا نمی ایستاد و من هم خونسرد نگاهش میکردم و اگر یک روز مرا نمی زد برحسب تصادف دلخور بودم و تنها کار من او را خونسرد نگاه میکردم البته بعلت اینکه خونسرد توی چشمهای ناظم در هنگام درد کشیدن نگاه میکردم و کینه او را به دل میکشیدیم . تنها به من میگفت دستم را بچرخانم زیرا زدن به پشت دستان را شروع میکرد .آن مدرسه منطق نبود و از من کسی نمی پرسید این مسافت دور را چگونه طی میکنی ؟ آری کسی نبود بدادم برسد از آن مدرسه بسیار بندرت یک آدم فرهیخته بلند شده است و اغلب مشاغل پائین اجتماع و بعضا افراد اعدامی بسیاری از این مدرسه پای به عرصه گذاشتند که در این مدرسه بزرگترین درسی که معلمان به دانش آموزان میدادند درس کینه ورزی درس عقده ودرس زورگویی بود که همه نمره بیست میگرفتیم . در دبستان بودم فراش مدرسه دوستی را داشتم که اهل اصفهان بود و بعلت خطایی کوچک دویدن در حیاط در زنگ فریح او را به باد کتک گرفت و اشکهای او قلبم را آزرد او کودکی بود بسیار تمیز و شیک پوش و مظلوم . قلبم بشدت فشرده شد آن فراش مدرسه ۴۰ سالی سن داشت و همانطور که دوستم را میزد گفتم غلط میکنی اورا میزنی و او هم فحشی بمن داد و بسویم حمله ور شد . و اولین بار دیوانگی در چنین شرایطی بسراغم آمد و همینطور که او نزدیک شد من هم بسمتش دویدم و به هوا پریدم و با کله چنان به صورتش کوبیدم که با پاشین خون از دهان و بینی اش به زمین خورد و بعد از بر زمین خوردن با لگد به صورتش کوبیدم . البته آن زمان یادم نبود چکار دارم می کنم و بعدا تمام آموخته ها را در مدرسه که توسط برخی از معلمان و مدیران و فراش مدرسه آموخته بودم بر روی فراش پیاده کردم و با نمرهئ بیست قبول شدم . دوستان مرا گرفتند و بنای بیرون کردن من را از مدرسه گذاشتند زیرا بت شکنی کرده بودم و تنها لذت بخش ترین مرحله لبخند رضایت بر روی لب دوستم بود که به همه دنیا این لبخند برایم می ارزید . پدرم را خواستند تا مرا بیرون کنند و پدرم که آدم بسیار خطرناک و جدی بود و تما داش های کرمان از او می ترسیدند تا برسد به چند معلم و آنها هم از وجود چنین پدری بی خبر بودند و وقتی به مدرسه آمد برای اولین و آخرین بار در تمام دوران تحصیلم . بم محض ورودش با چنان نعراه ایی معلمان روبرو شدند که مثل بید برخود لرزیدند و از درب ورودی شروع به بد و بیراه کردن گفت و به زمین وآسمان ناسزا و زمانی که به دفتر رسید آن مدیری که سالها مرا می زد و مانند دیوی در روبرویم بود مثل موش شده بود و مثل سگ ترسیده بود و فراش مدرسه هم مثل رقص بندری میلرزید . پدرم بر روی خود کنترل نداشت و البته آنها جمع که از من شکایت کرده بودند .کوتاه آمده و به آرام سازی پدرم پرداختند . و ...کل قضیه فراموش شد .و دگر جرات نکردند بگویند پدرت را به مدرسه بیار!! اما در این سالها هرگز به پدرم نگفتم که چه بلایی بر سرم آورده اند در آن مدرسه و تا الان هم هنوز نگفته ام . اما چند معلم بودند که خانم بودند و سرشار از مهر و عاطفه بودند و یک دنیا مهر داشتند مثل خانم منصوری و معلمان دیگری که نامشان در تاریخ قلبم گم شده که مرا بسیار دوست داشتند . و من او را می پرستیدم و به رحمت خدا رفته چند سالی که به مادر مرحومم هرگاه میرسید میگفت از من که بهترین شاگرد او می باشم و از مهربانی های من زیاد میگفت . و تنها قوت قلب من این معلمان مهربان بودند در آن دوران سخت شکنجه و دیکتاتوری . آری معلمان اگر با مهربانی برخورد میکردند بجای آنکه سرنوشت بسیاری که به اعتیاد و یا قاچاقچی شدن می آنجامید و اعدامهای زیادی در سالهای بعد منجر شد میشد از این بین فرهیخته گان بزرگی داشته باشیم . آری این خاطرات مربوط از سال ۴۹ تا ۵۶ می باشد که بدترین دوران زندگیم خاطرات شکنجه های بچگی می باشد . البته انسانها بر دو نوعند آنهایی که بر سرشان میزنند و آنها دو برابر می خواهند بر سر دیگران بزنند و آنهایی که کتک می خورند و میفهمند چقدر بد است و میخواهند با محبت جبران کنند و من همیشه به لطف خدا جزء دسته دوم بودند . |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 7:25 |
درخت غول پیکر گمنام بیش از هزار ساله در اطراف شهر کرمان
درخت غول پیکر گمنام بیش از هزار ساله در اطراف شهر کرمان مردم تصور میکردند که در خت هزار ساله سیرچ کرمان قدیمیترین درخت و کهنسالترین درخت میباشد اما درخت عظیمی در شرق کرمان در فاصله ۳۵ کیلومتری آن وجود دارد که در نوع خود در ایران بی نظیر است و یکی از کهنسال ترین درختان جهان میباشد که همچنان زنده است و نیاز رسیدگی دارد زیرا در دور افتاده ترین نقطه و در بلای کوهها و تپه ها به حیات خود ادامه می دهد این درخت که از بی توجهی به او مظلوم واقع شده است َ می طلبد که مورد توجه محیط زیست و جنگلداری و ...نهادهای ذیربط قرار گیرد .
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 8:54 |
دلی که تپید برای تو
دلی که تپید برای تو
سری که نیاسود برای تو |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 6:7 |
پهلوان خاتون
پهلوان خاتون دراوایل قرن گذشته بودکه خداوندعزیزنازنینی رابه مردم کرمان عطا کرد که مهرولطفش ونام نیکش تا قیامت باقی و پا یدار خواهدماندنام اورا خاتون گذاشتندوبرخی اورا راضیه که ازالقاب بی بی فاطمه زهرا است صدا میکردندمهر فراوان پدرومادربویژه پدربه خاتون سبب رویش صفات پهلوانی دروجود این دختر شد وهمیشه همدم پدردرهمه جابود دختری زیبا ورشیدفرزند پهلوان غلامحسین عطایی تفنگ ساز که دردامان مادری مهربان ومذهبی وآموزشهای ورزشی پدررشدکردوخیلی زودبه کلیه فنون پهلوانی آشناشدوسوارکاری ماهر وشمشیرزنی را ازپدر اموخت وفضای خانه عطایی فظایی بودسرشارازعشق والبته خنده های پهلوان عطایی در مبارزات دوستانه دختران وپسرانش تمامی نداشت وهرروزمرورفن بود وغلامحسین بیشترمشوق دخترش خاتون بودووشبها شاهنامه خوانی و نقل داستان وزندگینامه پهلوانان رواج داشت . خاتون هم با جمع آوری دختران همسن وسا ل وآنچه که آموخته بودازپدربه سایر دختران کرمان آموزش میداد وبا اجازه پدرگودزورخانه ایی درمنزل پدرتاسیس کردوباحفاظی پوشیده ازدید نا محرمان وبااستقبال زیاد زنان ودختران کرمانی مواجه شدوقریب به یک قرن هم زورخانه فعال بود ورسم وآیین پهلوانی که همان دستگیری ازنیازمندان جامعه وبا زورگویان مبارزه کردن است آموزش داده میشدالبته لازم است بدانید افتخارایران زمین رشته باستانی وآیین جوانمردی وپهلوانی میباشد در باستانی مجموعه آموزش کشتی رزمی ووزنه برداری وسلاح های سرد وقویترین مردان بوده است والبته 560فنون باستانی را برداشتندوممنوعه اعلام کردند که کشورهای شرق وغرب هر کدام تعدادی از این فنون رادزدیدند وسبکهای مختلف رزمی رادرسراسرجهان راه اندازی کردندوما هم روز به روز از فرهنگ غنی خود بیگانه تر البته مرشد زورخانه در کنار آموزش درسهای اخلاقی ومذهبی واجتماعی وکمک به همنوع راآموزش میدادند وورود به زورخانه های قدیم بسیار بسیار مشکل بوده است وبعد ازگزینش های متعددوتحقیقات محلی وزیر نظرگرفتن داوطلبین در صورت صلاحدید فقط برای تماشا اجازه میدادند وارد دالان شوند وبعد از چندین ماه و یا سال همانطور که مرشد مینواخت ودرس انسانیت آغشته به عشق خدا و14معصوم میدادوالبته اغلب کارآنان در عمل بود ودر اصل بزرگترین دانشگاههای انسان سازی زورخانه ها بوده اند وهر که در آیین ومرام پهلوانی غنی رشد پیدا میکرد معتمد محل واغلب اختلافات ودعواهای محل به اوختم پیدا میکرد وجلودار حمله متجا وزان در جنگ ها وبسییاری از پهلوانان صاحب کرامات بودند وجز اولیای خدا محسوب میشدند واز خود گذشتگی آن پهلوانان وزندگی آنها داستانهایی بزرگ بوجود آورده است واگردولت ما سعی میکرد همان آیین پهلوانی را رشد وگسترش میداد دیگرکارهای ضد اجتماعی واخلاقی در جامعه ما ارزش محسوب واقع نمیشد واسیر افکار پوسیده فرهنگ غربیها نمیشدیم کشورهایی که خود مشکل دارند درزمینه اخلاق میخواهند درس اخلاق به ایرانیها بدهند و....متاسفانه تجاوز وقتل وبی بندوباری وضعیف کشی و.. جز اخلاق بسیاری از جوانان اجتماع درآمده وبه آنها که شیفته غرب شده اند واسیر تفکرات پوسیده بیگانگا ن بهتر است گفته شود به اصل خود بازگردیم زیرا فرهنگ اجتماع کهن ما ضرب خورده از این شده است وهر چه جلوتر میرویم بیگانه تربا میراث کهن خویش و....بازگردیم به زندگی پهلوان خاتون اوکه سرآمد شد درزمینه های علم واخلاق وادب و معرفت وبا قدی رشید وعظلاتی ورزیده با قلبی سرشار از عشق به مردم بویژه ستمدیده گان بود که به داد مستمندان میرسید وجوانان بسیاری دل درگروی عشق او بسته بودند و همیشه درمسیرحرکت او ساعتها درسرما وگرما درسالهای زیادی درخم وپیچ کوچه ها می ایستا دند نا له های عاشقانه انها به عرش بلند بود انها با چشمانی گریا ن به انتظار می ایستادند. وخوب همه شهر میدانستند برای سرکشی به حال بینوایان فقیران یتیمان وبیوه زنان درمحله های فقرا تردد میکرد وگا ه نیز با برادران پهلوانش میهمان فقرا بود و آرام بخش بلا دیده گان "آنهایی که زمین وآسمان از سرقهربا آنها رفتار کرده واسیر بی مهریهای زمانه شده بودند وچه بسیار که تهی دستانی منتظر دستان گرم بخشنده ونوازشگر خانواده عطایی بودند وزنان راحتتر مشکلاتتشان را میتوانستند بیان کنند به خاتون زیرا او دختری بود که بی پروا داد آنها را از ظالمان می ستاند ودراین اوضاع واحوال جوانانی که دل در گرو او داشتند میدانستند روحیات او را وهر که بخواهد خود را به خاتون نزدیک کند باید دل فقیران را بدست آورد وجذبه خاتون اجازه نمیداد که عشقشان را ابراز کنند وخاتون نگاه اشک آلود غمزده آنان را ندید یا نمیخواست ببیندوهمواره می اندیشید که دل درگروی عشق یکی از آنها دادن جمع فقرا ومظلومان را چه کسی سرپرستی کند وقلب فوق العا ده مهربانش نمیگذاشت به عشق دیگری بیاندیشد واگر دل یکی از عاشقا نش را بخواهد بدست آورد ما بقی آزرده میشوند پس میبایست فکرازدواج راازسرش بیرون کندوبازدر کوچه ها خرامان میآمد وهمیشه لبخندی زیبا را برلب داشت که هزاران آه ونا له رادرپی داشت آری او میآ مد وعطر نسیم مهربانش طوفانی در دل عاشقا نش بوجود میآوردوبرادرانی پیل پیکر خاتون را چون جواهری ارزشمندو یک دانه اورا احاطه کرده بودند. وهرگزازچشمه بی پایان محبتش برادرانش را بی نصیب نگذاشت هر چند دوستی با برادرانش شکل دیگری بود و مثل چند شیردور هم جمع میشدند وگاه بهم میپیچیدند وبرای هم عرض اندام میکردند وهیچکدام نمیتوانستند غم را در صورت خواهرشان ببینند وهرگاه غمی از او میدیدیند میدانستند مشکلی برای یک مظلومی پیش آمده وهمت میکردند تا آن مشکل رابرطرف کنندتا خواهرشان را خندان ببینندودرهمان دوران بود که پهلوانی در ایران پهلوان پایتخت شده بودوحریف میطلبید ومتاسفانه اسیر نفسش شده بود وپهلوانی را فقط در زور بازو میدانست و بسیار درشت هیکل وقوی پنجه بود وقیا فه ایی خشمگین داشت ورعب ووحشت دردل رقبا می انداخت وکشتی های قدیم که مجموعه ای از فنون رزمی بود.و بسیاری ازمبارزات به مرگ ختم میشد ویا قطع نخاع ویاآسیبهای کلی .البته پهلوانان بزرگ مراعا ت میکردند وفقط به برد بدون آسیب فکرمیکردند ودرآن زمان بودکه به آن پهلوان پایتخت گفتند اگر فقط پهلوان کل اسدالله عطایی راشکست دهی پهلوان واقعی شناخته میشوی از اینرو عازم کرمان شد ودرکرما ن وقتی وارد شد دل پیر وجوان به حراس افتاد وخبر خوشحالی برای ظالمان وبدخواهان پهلوان عطایی بودکه10نفری میشدند. وشهربهم ریخت وپرسان پرسان سراغ پهلوان عطایی را گرفت واو را در مغازه قنداق تفنگ سازی پدرش یافت که در جنب حمام گنج علی خان بودوبا چشمانی بیرحم پهلوان رانعره زنان صدا کرد واو را به مبارزه طلبید وخاتون هم حضورداشت وپهلوان عطا یی لبخندی زد وبه او خوش آمد گفت ولی پهلوان پای برزمین میکوبید ووقت مبارزه میخواست ومردم فوج فوج بر گرد آنها حضور پیدا کرده بودند رنگ از رخسارشان پریده بود ولبخند همیشگی پهلوانان عطایی ازلب آنها دور نشدوبه احوالپرسی از پهلوان از ادامه دادندوخشم آن میهمان بالا گرفت ودر خیال خود اندیشید حتما ازمن ترسیده اند که چنین با من تعارف میکنند ووقت مبارزه خواست وناگهان پهلوان خاتون از پهلوان عطایی رخصت خواست تا با این مدعی مبارزه کندواسدالله هم بیدرنگ رخصت داد . وهر کس چیزی میگفت. وآن میهمان گیج ومبهوت از چنین پیشنهادی ودر نهایت پذیرفت ودر روزی مقررقرار این کشتی گذاشته شد ودربین مردم جوانان بسیاری که برای خاتون میمردندشگفت زده وناراحت ازترس اینکه مبا دا به خاتون آسیبی برسد وحتی تعدادی از آنها دراندیشه قتل میهمان درآمدند .واز طرفی مظلومان کرمان خود را در مرز بی پناهی دیدند.واسدالله به ا وگفت با خواهر من مبارزه کن واگربردی بعد من با تو مبارزه میکنم ومردم وحشت زده ومعترض به پهلوان عطایی. واین خبر چون با د در شهر پیچیدوبویژه دربین مستمندان . واز ته دل شبانه روز گریه میکردند ودست به دامان خداشدند تا این رزم انجام نشود ویااینکه خدا بلایی سر میهمان بیاورد. اما او که با جمعی از نوچگان وپهلوانان آمده بود رفتند تا روزهای آینده بعد از استراحت مبارزه کنندو تحفه های زیادی توسط دشمنان عطایی به آنها شبانه به این میهمانان اهدا شد ونوچگان او در شهر خط ونشان زیاد میکشیدند. ودرتمام مدت گفتگورسم میهمان نوازی فراموش نشد ولبخند آرام پهلوان خاتون وپهلوان کل اسدالله وتعارف آنها برای میهمانان پایانی نداشت .وهرچند روزهای طوفانی شهر مارا برهم ریخته بود وهمه مفسران خوب یا بد شده بودند وخاتون به همه پیغام داد "آنها میهمانان ماهستند وبه آنها چون ما محبت کنید" وکسی هم به خا طر عشق واحترام دستور پهلوان راردنکردو نا خواسته انجام دادند واینگونه شد که روز مبارزه نزدیک شدسیدحسین وعبا سعلی تا صبح پر شده بوداز جوانانی که دل در گروی خاتون داده بودند وپای برهنه در دشت جوپاری بسوی برادران شاهزاده حسین درجوپار میشتافتند ودرویش مسلکان هم بسوی آستان شاه نعمت الله ولی وآسمان کرمان شاهد حضورابرها ی بغض گرفته بود. انگا رابرها آماده بودند بگریند بر مزار خاتون . وستاره های آسمان شهرمان که سنگ صبور درددلهای عاشقان خاتون بودند در پس ابرهای سیاه پنهان شده بودندو کابوس وحشتناک شهر را فرا گرفته بود وهرچه جلو میرفتند رنگها پریده تر. ورسم بود که در همآورد پهلوانان تمامی مقامات شهر حضورمی یافتند از امام جمعه گرفته تا استانداروفرماندار ومقامات امنیتی و...مردم وجوانانی که خاتون را درحد پرستش دوست داشتند چندروز از خواب وخوراک محروم وانگاربادست خوددارند به تشیع جنازه او میروند زیرا در بسیاری از مبارزات پهلوانان ایران با این میهمان بی دروپیکر به مرگ درد آور رقیبا نش انجامیده شده بود.شبها خداخدازدن های عاشقان بیقرارخاتون درکوهها مسجدصاحب الزمان وقلعه دختروقلعه اردشیر تا صبح بلند بودوشبهای تارشان سحری نداشت وستاره های آسمان هم با مردم کرمان قهرکرده بودندوهوای شهرابری وانگار آسمان هم بغضش گرفته بود وبویژه یتیمان انگاردوباره ازمرگ عزیزشان اطلاع داشتندوعاشقا ن سینه چاک زمانی خواب میرفتند خواب میدیدند که خاتون مرده و خاک برسراومیریزندوسراسیمه ازخواب میپریدند وصدقه میدادند وازترس اینکه کاووس نبینند سعی میکردند نخوابند وچه نظر ونظوراتی وجلسات دعایی که بر پا میشد صدای حق حق گریه ها در دل شب بلندبود ودرکمتر خانه ایی کسی لبخند میزدروحانیون شهر در جلسات روضه اورا دعا میکردند حتی موبد های زرتشتی وکشیش های کلیسا وبزرگان شیخیه ودرویشان ویهودی های کرمان وروسای مذاهب مختلف طبق آیین ومسلک خود از خدا خود برای او کمک میخواستند وزیستن در چنین جامعه مسالمت آمیزی که احترام به همه مذاهب در خون مردم کرمان است وهزاران سال است که که برادر وار باهم زندگی میکنند. اما درخانه پهلوان زندگی روال عادی بود وتنها خانه ایی که شادی در آن جریان داشت وتقاضا برای کمک از خاتون از جانب فقرا به صفررسیده بودومی اندیشیدند دم آخری مزاحمش نشویم وقدوبالای اوراباحسرت نگاه میکردند آخرما آدمها تا چیزی راداریم قدرش را نمیدانیم ووقت از دست دادنش می فهمیم چقدر دوستش داشتیم وخودمان نمی دانستیم آنهم وجود نازنین خاتون که بوی خدا را میداد و.....خلاصه روزمبارزه شد جوانان بسیاری خنجرهایشان را تیز کرده بودند وبه کمر بسته بودندوبه این نیت که اگر خدایی نا کرده بلایی سر خاتون بیاید خودشان را نابود کنند وبه نزدیکانشان وصیت کرده بودندقبر انها را کنار قبر خاتون بگذارند شهرما بیش از همیشه بوی عشق میداد و حدیث دلدادگی راوعطر عشق را از هرخانه به مشام میرسید ومردم هم جمع شدند وخاتون هم با چهره معصوم چون ماهش لبخند زنان آمد. ودر میان حلقه برادران. زنان فقیر که طا قت بلا را نداشتند وقلبهای کوچکشان چون پرنده ایی ناتوان شده بود وقتی آن میهمان غول بی شاخ ودم رادیدند با هم جیغی سر دادند ویکی پس از دیگری غش کردند وعده ایی هم درپی تیما ر آنا ن با کا ه گل اما قلب قوی خا تون بی تفاوت از جو اطراف آما ده میشد تا نبرد تاریخی را آغا ز کنند وتوسط امام جمعه صیغه محرمیت خوانده شد وخاتون لباس گشادمردانه ایی پوشید واز پدر وبرادانش وهمه رخصت خواست وخنده های اهریمنی پهلوان و نوچگا نش ودرفکر فن کمر شکن وقتل خاتون ورجز خوانی تحقیر وار آنها طاقت را از همه گرفته بود وخلاصه دست در شا ل کمریکدیگر کردند و همدیگر را پس زدندن وسپس ضربا ت سهمگینی برسر وکول خا تون زد که اگر بر شتر ی خورده بود شتر را از پای در میآورد اما خاتون عضلاتی چون سنگ داشت واعتنا یی نکرد ودوباره بهم پیچیدند وناگهان خاتون پهلوان را ازجا کند وبر سر د ست برد مردم فریاد میزدند کمر شکن وخاتون آن دیو را بالای سرش نگه داشت وچرخی زد دورتا دور وآن دیو اندیشید مرگم حتمی است و نعره سوزناکی زد اما خاتون اورافقط محکم بر زمین کوبید که صدای آخ گفتنش در فضا پیچید وعاشقا نش جامعه هایشان را دریدندوخودرازخمی کردند وهمه جا اشک شوق بود صدای صلوات لحظه ایی قطع نمیشد واشک ها ی همه سرازیر وکلاه هابه آسمان پرت میشد وسجده شکربود خاتون راپدر ومادر وبرادرانش غرق بوسه کردند وبازو بند پهلوانی را بربازویش بستند رسم بر این بود که بازوبند پهلوان مدعی میگذاشت که اگر با خت تمام افتخارات واز جمله بازو بند نصیب برنده میشد وکسی ندید در آن شلوغی چگونه نوچگان آن هیولای شکست خورده را جمع کردند وگم شدند وتا آخر عمرشان نامی از مبارزه نبردند و..............قبرپهلوان خاتون واسدالله داشت نابود میشد وقرار بود زیر خاک برای چمن برود که با اعتراض شدید بنده روبرو شد ودر جلسات زیادی که بامسیولان شهرداری داشتم آنها را معرفی کردم وآنها هم شیفته شدند وبعنوان نماد زن ومرد کرمانی قبرهایشان را تعمیر کردند وسنگ قبری توسط مهندس انجم شعاع ساخته شد وبرروی قبر پهلوان خاتون قرار گرفت کاش مسیولان چون آرامگاه حافظ آنجا را درست میکردند وبجای ستون از میل زورخانه بسیار بزرگ و سقف آن هم با دوشکل سنگ زورخانه ساخته میشد وکباده ایی هم بر سردرش نصب کنند . متاسفانه تربیت بدنی وعلی الخصوص هییت باستانی بر این پهلوانان جفا کردند ونه کتابی چاپ شد ونه اینکه مسابقاتی در سطح کشور بیاد این پهلوانان گذاشته نشد نسل جوان ما خوب بروس لی وجکی چان وآرنولد را میشناسند اما پهلوانان ومرام پهلوانی را نمی شناسند قدرت یک دست پهلوانان ما به اندازه قدرت آنها بوده .براستی ما برای میراث فرهنگی شهرمان چه کردیم؟ /تنها کسی که مسابقاتی برای زنده یاد کردن آنها گذاشت بنده بودم مسابقا تی در وزنه برداری و قویترین مردان وپاورلیفتینگ واگر از نظر مالی تامین شوم سرگذشت آنها را کتا ب خواهم کرد تا دینم را به میراث شهرم عطا کرده باشم. اینشاالله |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 10:33 |
عاقبت حال ما
عاقبت نازنگاه افسونگر ماهی مرا خواهد کشت
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 5:35 |
عاقبت من
عـاقبت نـاز نـگاهی مـرا خـواهـد کـشت
عاقبت افسونگر ماهی مراخواهد کشت |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 5:30 |
شخصيت شناسي با استفاده از رنگ چشم
شخصيت شناسي با استفاده از رنگ چشم
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 21:1 |
خانه تابستاني در نروژ
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 20:59 |
وصيتنامه اميرمؤمنان(ع)
وصيتنامه اميرمؤمنان(ع) و آخرين سفارشها به شيعيانش ابوالفرج در آ«مقاتلالطالبيينآ» روايت كرده كه پس از ضربت خوردن امير مؤمنان، اطباى كوفه را به بالين آن حضرت آوردند و در ميان آنها، هيچ يك در معالجه زخم و جراحى استادتر از اثير بن عمرو نبود و او متخصص در معالجه زخمها و جراحات بود و از جمله چهل نفر جوانى بود كه در زمان ابوبكر در عين التمر به دست خالد بن وليد اسير و در كوفه ساكن شده بود.
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 20:57 |
اموزش دفاع شخصي
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 20:55 |
تختخواب عمودي
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 20:49 |
بناهای یادبود در روسیه
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 20:47 |
بلند ترین فواره دنیا
پروژه 218 میلیون دلاری ساخت بلند ترین فواره دنیا در دوبی تا سال 2009
توضيحاتش رو خودتون زحمت ترجمش رو بكشيد تازه تا سال 2009 هم چند ماه وقت داريد تا افتتاح بشه . توي اين دوبي چه كارا كه نمي كنن Emaar Properties said on Monday it plans to build one of the largest fountains in the world as the centrepiece of its Downtown Burj Dubai project. Arabian Business reveals what the real estate giant has in store
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 20:46 |
چشم لندن
چشم لندن - چرخ فلكي به ارتفاع بيش از 130 متر يكي از بزرگترين و زيباترين چرخ فلك هاي جهان در شهر لندن
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 20:29 |
وارنر بافيت، دومين مرد ثروتمند دنيا
مطلبي درخصوص فروتني و تواضع
مصاحبه اي بود در شبكه سي ان بي سي با آقاي وارنر بافيت، دومين مرد ثروتمند دنيا كه مبلغ 31 بيليون دلار به موسسه خيريه بخشيده بود. Here are some very interesting aspects of his life: در اينجا برخي از جلوه هاي جالب زندگي وي بيان شده: 1. He bought his first share of stock at age 11 and he now regrets that he started too late! 1- او اولين سهامش را در 11 سالگي خريد و هم اكنون از اينكه دير شروع كرده ابراز پشيماني مي نمايد! 2. He bought a small farm at age 14 with savings from delivering newspapers. 2- او از درآمد مربوط به شغل توزيع روزنامه ها، يك مزرعه كوچك در سن 14 سالگي خريد. 3. He still lives in the same, small 3-bedroom house in midtown Omaha , that he bought after he got married 50 years ago. He says that he has everything he needs in that house. His house does not have a wall or a fence. 3- او هنوز در همان خانه كوچك 3 اتاق خوابه واقع در مركز شهر اوماها زندگي مي كند كه 50 سال قبل پس از ازدواج آنرا خريد. او مي گويد هر آنچه كه نيازمند آن مي باشد، درآن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه ديوار يا حصاري مي باشد. 4. He drives his own car everywhere and does not have a driver or security people around him. 4- او همواره خودش اتومبيل شخصي خود را مي راند و هيچ راننده يا محافظ شخصي ندارد. 5. He never travels by private jet, although he owns the world's largest private jet company. 5- او هرگز بوسيله جت شخصي سفر نمي كند هرچند كه مالك بزرگترين شركت جت شخصي دنيا مي باشد. 6. His company, Berkshire Hathaway, owns 63 companies.He writes only one letter each year to the CEOs of these ompanies, giving them goals for the year. He never holds meetings or calls them on a regular basis. He has given his CEO's only two rules. 6- شركت وي به نام بركشاير هات وي، مشتمل بر 63 شركت مي باشد. او هرساله تنها يك نامه به مديران اجرائي اين شركتها مي نويسد و اهداف آن سال را به ايشان ابلاغ مي نمايد. او هرگز جلسات يا مكالمات تلفني را بر مبناي يك شيوه قاعده مند برگزار نمي نمايد. او به مديران اجرائي خود 2 اصل آموخته است: Rule number 1: Do not lose any of your shareholder's money. اصل اول: هرگز ذره اي از پول سهامداران خود را هدر ندهيد. Rule number 2: Do not forget rule number 1. اصل دوم: اصل اول را فراموش نكنيد. 7. He does not socialize with the high society crowd. His pastime after he gets home is to make himself some popcorn and watch television.
7- او به كارهاي اجتماعي شلوغ تمايلي ندارد. سرگرمي او پس از بازگشتن به منزل، درست كردن مقداري ذرت بوداده (پاپكورن) و تماشاي تلويزيون مي باشد. 8. Bill Gates, the world's richest man, met him for the first time only 5 years ago. Bill Gates did not think he had anything in common with Warren Buffet. So, he had scheduled his meeting only for half hour. But when Gates met him, the meeting lasted for ten hours and Bill Gates became a devotee of Warren Buffet. 8- تنها 5 سال پيش بود كه بيل گيتس، ثروتمندترين مرد دنيا، او را براي اولين بار ملاقات نمود. بيل گيتس فكر نمي كرد وجه مشتركي با وارنر بافيت داشته باشد. به همين دليل او ملاقاتش را تنها براي نيم ساعت برنامه ريزي نموده بود. اما هنگامي كه بيل گيتس او را ملاقات نمود، ملاقات آنها به مدت 10 ساعت به طول انجاميد و بيل گيتس يكي از شيفتگان وارنر بافيت شده بود. 9. Warren Buffet does not carry a cell phone, nor has a omputer on his desk. His advice to young people: 'Stay away from credit cards and invest in yourself and remember: 9- وارنر بافيت نه با خودش تلفن همراه حمل مي كند و نه كامپيوتري بر روي ميزكارش دارد. توصيه اش به جوانان اينست كه: از كارتهاي اعتباري دوري نموده و به خود متكي بوده و بخاطر داشته باشند كه: A. Money doesn't create man, but it is the man who created money. الف) پول انسان را نمي سازد، بلكه انسان است كه پول را ساخته. B. Live your life as simple as you are. ب) تا حد امكان ساده زندگي كنيد. C. Don't do what others say. Just listen to them, but do what makes you feel good. ج) آنچه كه ديگران مي گويند انجام ندهيد. تنها به آنها گوش فرا دهيد و فقط آن چيزي را انجام دهيد كه احساس خوبي را به شما عرضه مي كند. D. Don't go on brand name. Wear those things in which you feel comfortable. د) بدنبال ماركهاي معروف نباشد. آن چيزهائي را بپوشيد كه به شما احساس راحتي دست ميدهد. E. Don't waste your money on unnecessary things. Spend on those who really are in need. ه) پول خود را بخاطر چيزهاي غير ضروري هدر ندهيد. تنها بخاطر چيزهائي خرج كنيد كه واقعا به آنها نياز داريد. F. After all, it's your life. Why give others the chance to rule your life?' و) نكته آخر اينكه، اين زندگي شماست. چرا به ديگران اين فرصت را مي دهيد كه براي زندگيتان تعيين تكليف نمايند؟ |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 20:24 |
ابوکورش جان تبریک
18مين جشنواره بين المللي كارتون "طنز در گورا هيومري"
موضوع جشنواره: پیامدهای انتخابات بود...
این دیپلم ...
این هم کاریکاتور... |+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 22:0 |
زیبا دژ کرمان باستان
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 7:1 |
برهانی نژاد مدیرعامل باشگاه مس به میان تماشاگران می رود
|
![]()
|
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 18:21 |
در
|+| نوشته شده توسط ناصر شجاعی در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 18:20 |
|
درباره وبلاگ
![]() ناصر شجاعی سرمربی تیم ملی پاورلیفتینگ ایران دارای مقامهای متعدد کشوری وآسیایی است وی توانست در سال گذشته به مقام قهرمانی آسیا در رشته پاور لیفتینگ و پرس سینه دست یابد
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
خرداد 1388بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آذر 1385 آبان 1385 پيوندهای روزانه
صالح رزم حسینی سودابه سرلک عبدالرحیم عبدالکریمی یاسرخدیشی دشنه و خون پاسخ قلم خبرنگار کرمانی پاورلیفتینگ شجاعی آرشيو پیوندها پيوندها
ایران پاورلیفتینگ(سایت در حال ساخت ناصر شجاعی)کرمان خبر کرمان گزارش سعید قرایی اتاق فوتبال قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |